Tuesday, October 16, 2012

جدال میان سنت و مدرنیته در کوردستان‌


‌ تقابلات فکر، اندیشه‌ و بازار در کردستان و به‌ تبع آن سازه های نا بهم پیوسته‌ و ناقص در ساختار های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را میتوان از جهات و زوایای گوناگون از جمله‌ جامعه‌ شناسی و در چهار چوب مقوله‌های سنت و مدرنیته مورد واکاوی قرار داد. با این توضیح که‌ جدال میان این دو کانسپت را به‌ مثابه‌ رودررویی سنت با سنت شکنیهای پراکنده‌ که‌ گاهها از روشنفکری فردی به‌ جامعه‌ منتقل شده‌ است، در نظر بگیریم. به‌ این دلیل که‌ وقتی سخن از جدال میان سنت و مدرنیته‌ به‌ میان میآید عموما تصور جامعه‌ای در ذهن تداعی میشود که‌ به‌ فرض عصرهای فیودالی و بوژوازی پیشه‌سازی و کاپیتالیسم را در یک پروسه‌ دیالیکتیک طی کرده‌ باشد و در آن گروهای واپسگرا و ارتجاعی با استفاده‌ از اهرمهای سیاسی و در جهت مقاصد سیاسی در صدد رویاروی با آن باشند؛ پروسه‌ای، که‌ به‌ دلایل متعدد، هرگز در کوردستان سیر دیالیکتیکی نداشته‌ است؛ بلکه آنچه از مدرنیته‌ در کوردستان مشهود است در واقع باید سنت شکنیهای پراکند اجتماعی، سیاسی و اقتصادی نامید‌‌. اما نقطه‌‌ قابل توجه‌ در باب مقوله‌های همچون سنت و مدرنیته‌ و بکار بردن آن برای تشریح جدال میان پدیده‌های اجتماعی در کوردستان را نمیشود با مفهومهای تیوریزه‌ نشده‌ای همچون 'سنت شکنیهای پراکنده‌ اجتماعی' مورد ارزیابی قرار داد لذا در اینجا، لاجرم، از تیوریهای سنت و مدرنیته‌ برای رسیدن به‌ نتیجه‌ استفاده‌ میشود.‌

 از آنجا که‌ فراخون عصر روشنفکری‌ دلالت بر  یک جنبش همه‌ جانبه‌ در فلسفه‌ غرب است؛ تجدد و مدرنیته هم یک‌ جریان فکری-عقلانی است که‌ به‌ روبط اجتماعی میپردازد که‌ با کاپیتالیسم عجین و در رابطه‌ تنگاتنگ قرار دارد.  عرصه‌ چنین رابطه‌ای، حوضه‌های فرهنگ فکری همچون اخلاق وفلسفه‌ ، اقتصاد و سیاست به‌ ویژه‌ جنبشهای در هم تنیده‌ سکولاریزم مانند مارکیسم و اگزیستانالیسم و همچنین نهادهای رسمی علوم اجتماعی را نیز به‌  در بر میگیرد.‌ لذا مکانیزمهای که ظرفیت بحثی با چنین گستردگی را بتوان در آن گنجاند نمتوانند جامعتر و کاملتر از سنت و مدرنیته  به‌ منزله‌  مفاهیم کاربردی، کلی و کلان باشند.  بعد کاربردی و ابزاری  این دو مفهوم‌ در تشریح و تفحص ساختارهای اجتماعی‌ از جامعه‌ای به‌ جامعه‌ای دیگر متغیر بوده‌ است به‌ این معنی که‌ این دو مفهوم گاهی به‌ صورت منفک و گاهی نیز علارغم تضاد بنیادییشان در یک جامعه‌ با هم بکار برده‌ میشوند. مدرنیته و سنت را میتوان به‌ عنوان معیاری در سیاست‌، اقتصاد ، هنر، اخلاق  و فلسفه و  صنعت بکار برد و جامعه‌ای را بنا بر نوعیت و چگونگی  در چنین ساختارهای یک جامعه‌ مدرن یا یک جامعه‌ سنتی نامید. علاوه‌ بر این، سنت و مدرنیته‌،‌ از منظر انسان شناسی به‌ معنای قرار گرفتن فرهنگها در طیفهای متفاوت است که‌ عموما از جامعه‌ای به جامعه‌ای دیگر متغیر است. چنین دیدی به‌ سنت و مدرنیته همانند بسیاری از دستگاههای تحلیلی میتواند از ابعاد واقعی مانند تفاوت در ساختار اقتصادی-اجتماعی، تفاوت در گرایشات روانی، و همچنین روابط فرد با جامعه‌ ماهیت گرفته‌ باشد. این ابزارها همچنین میتواند وسیله‌ مناسبی برای تحلیل ویژگیهای جوامع در دورهای زمانی و مکانی متفاوت باشند.از بارزترین مشخصه‌های یک جامعه‌ مدرن از منظر پست مدرنیستها را میتوان به‌ قدرت و تونایی ‌انباشت ثروتهای مادی، داشتن اقتصاد پویا، وجود آزادیهای فردی در بیان از یک عمل جمعی، تقسیم کار و حرفه‌ای شدن آن، آزادی انتخاب، فردگرایی، دولتگرایی، منطق و سکولاریزم نام برد.

پروسه‌  رو به‌ رشد مدرنیته‌ در فازهای زمانی و عرصه‌های گوناگون ‌ بعد از قرون وسطیی و فیودالیزم، تحریفهای متفاوتی را نیز تا بحال از مدرنیته‌ ارائه‌ داده‌ است؛ تعریفهای متنابه و متفاوتی که‌ حاکی از پیشرفت تدریجی و مدام مقوله‌ مدرنیته‌  بوده‌ است‌ بطوریکه‌ مدرنیته‌ در عصرهای خاص تعریفهای مشخص و برگزیده‌ای را طلب کرده‌ است. برای مثال اگر در عصر روشنفکری که‌ بیشتر به‌ رواج ''دلیل'' و ''برهان'' و ''منطق'' و ''فلسفه‌'' به‌ دیده‌ مدرنیته‌ نگریسته‌ میشد و نگاهی عمیق و موشکافانه به‌ فرهنگ و جامعه‌ و سازه‌هایش داشت؛‌ در آن نوع از مدرنیته‌ ،به‌ عنوان نمونه‌، کمتر به‌ عناصری چون  مدرنیته‌ صنعتی  یا اقتصاد پویا توجه‌ شده‌ است به‌ این دلیل که‌ عامل مانند 'اقتصاد' عاملی است که‌‌ بیشتر به‌ فاز سوم از عصر مدرنیته‌ تعلق دارد.  با پایان یافتن فاز سوم از عصر مدرنیته‌ و پا گذاشتن به‌ عصر پسا-مدرنیزم نمیتوان جامعه‌ای را مدرن نامید که‌ تمامی مشخصه‌های ذکر شده‌ در بالا را در خود نداشته‌ باشد بطوریکه‌ کاپیتالیسم و سرمایه‌ را میتوان عنصر لاینفک مدرنیته‌ نامید.  تلاقی و در هم تنیدگی مفهوم مدرنیته‌ با کاپیتالیسم و پایه‌های فیودالیسمی آن میتواند به‌ چرایی جدال پایان ناپذیر مدرنیته‌ و سنت در شرق و در این مورد کوردستان کمک کند، چرا که‌ زمینه‌ بروز خصلتهای بورژوازی را باید به‌ تفکر و اقتصاد فئودالیسمی و ریشه‌های کاپیتالیسم را باید به‌ بورژوازی و مکانیزمهایش نسبت داد؛ رابطه‌ دیا لیکتیکی که‌ از منظر جامعه‌ شناسی یک‌  رابطه‌ مکانیکی است. در اینجا منظور از خصلتهای بورژوازی اشاره‌ است به‌ ''تئوری عقلانی و پویاییهای تغییر اجتماعی'' ماکس ویبر. ویبر بر این باور است که ثروتهای انباشته و صنعتی شدن کشورهای پروتستان ناشی از اخلاق و دکترینی است که‌ در فردیت جامعه‌ نهفته‌ است. با نگاهی اجمالی به‌ زمینه‌های کاپتالیستی در غرب به‌ روشنی در مییابیم که‌ کشورهای پروتستان به‌ لحاظی نسبت به‌ کشورهای  کاتولک سردمدار مدرنیته‌ بوده‌اند. آمانوئیل دارکایم تفاوت بین جوامع کاتولک با پروتستان را تحت نام  ''اخلاق پروتستانی'' به‌ این نسبت میدهد که‌ اخلاق پروتستانی اخلاقی است که‌ با ثروت اندوزی عجین شده‌ است.  رابطه‌ در هم تنیده‌ مدرنیته‌ با کاپیتالیسم را میشود در اظهارات مارکس به‌ وضوع دید، مارکس فروپاشی سیستم دهقانی را به‌ بازار و سرمایه‌ نسبت میدهد. از نظر مارکس، نخستین ضربه‌های که‌ جامعه‌ سنتی روستای و دهقانی اروپا را دستخوش تحولات اساسی قرار داد هنگامی بود که‌ در قرن شانزده‌ میلادی در انگلستان 'درآمد' از طریق معاملات پایاپای جای خود را به‌‌ سودآوری از راه‌ ''بازار'' باز کرد. چنین نگاهی به‌ مدرنیته تاکید بر مادی بودن بعد مدرنیته‌ است که‌ میتوان آن را در تغییر شیوهای‌ تولیدی توسط بورژوازی انقلابی دانست، که‌ به‌ تبع آن موجبات سود سرمایه‌ بوده‌‌ است‌ و در نهایت به‌ عرصه‌های دیگر مانند سیاست، فلسفه هنر و ادبیات... راه‌ پیدا کرده‌ است.  عدم وجود انقلابهای فکری و فرهنگی از نوع رنسانس در شرق در واقع موانعی بوده‌اند که‌ همواره‌ از به‌ وجود آمدن پل بین دورانهای تاریخی جلوگیری کرده‌ است؛ خواه‌ چنین پلی را در دیالیکتیک بودن پروسه‌ سرمایه‌ داری در کشورهای مدرن در نظر بگیریم یا اینکه‌ مثلا به‌ رابطه‌ فیمابین رویدادهای مهم سیاسی اجتماعی ‌همچون رنسانس در ایتالیا و انقلاب فرانسه اشاره‌ کنیم. بدون شک اگر به‌ طور توالی کاپیتالیسم را محصول ایده‌های بورژوازی و بورژوازی را فرایند تفکرات اقتصادی فئودالیسم در نظر بگیریم باید ازعان داشت که‌ کوردستان هرگز از دوران نوع خاص از فئودالیسم به‌ بورژوازی پیشه‌ سازی که‌ خود زمینه‌ ساز کاپیتالیسم است راه‌ نیافته‌  است ، چرا که  شاخصهای  نوعی خاص از جامعه‌ فئودالیسم را به‌ وضوع میتوان‌ بر پیشانی اقتصاد-اجتماعی کوردستان دید با این توضیح که‌ اگر در سیستمهای تولید فئودالی رابطه‌ مالک با رعیت یک رابطه‌ تنگاتنگ صرف اقتصادی بوده‌ است حال این رابطه در کوردستان به‌ یک رابطه‌ پیچیده‌ سیاسی-اقتصادی میان نخبه‌ و عام تبدیل شده‌ است. با این وجود‌ کردستان را نمیباید به‌ هیچ یک از این دوره‌ها حتی دوره‌ انتقالی فیودالیسم به‌ بورژوازی اروپا نسبت داد. چرا که‌ طبق دیالیکتیک تاریخی ،تاریخ وجود دیالکتیکی دارد با این توضیح که حرکات‏ تکاملی تاریخ نتیجه‌ یک سلسله تضادهای‏ دیالکتیکی است  که این تضادها در عین وجودشان  توأم با همبستگی خاصی است . تضاد دیالکتیکی این است که هر پدیده‏ای صرف نظر از نوعیتش، به‌ طور جبری نفی و انکار خود را در درون خود می‏پروراند و پس از یک سلسله تغییرات در نتیجه این‏ تضاد درونی، آن پدیده ضمن یک تغییر کیفی به مرحله عالی‏تری که‏ ترکیبی از دو مرحله قبلی است تکامل می‏یابد. در نوع کلاسیک چنین پروسه‌ای میتوان به‌ اروپا اشاره‌ کرد، فئودالیسم اروپا در مسیر جبر تکامل تاریخی خود با انقلاب فرانسه در جدالی بر سر ایده‌ لیبرالیسم‌ پا به‌ مرحله نوین‌ بورژوازی میگذارد و زمینه‌های سیستم اقتصادی کاپیتالیسم را با استفاده‌ از ساز و برگهای انقلاب صنعتی بنا مینهد. از طرف دیگر طبق دیا لیکتیک تاریخی، پدیده‌ها تاریخی مختص دورانهای مشخص تاریخی هستند و گذار از هر مرحله‌ منوط به‌ این است که‌ آن پدیده‌ها را در حد تکامل پشت سر گذاشته‌ باشیم‌  تا بتوانیم در یک رابطه‌ مکانیکی، دیالیکتیک آن را به‌ اثبات برسانیم. تکامل هر پدیده‌ای مستلزم وجود تظادهای است که‌ در نتیجه،‌ راه‌ سوم، که‌ گاها محصول اصطکاک بین تظادها است ظاهر میشود این راه‌ به‌ اصطلاح سوم همان آغاز دوره‌ نوین از تکامل تاریخ است.

 بنا براین، اگر سرمایه‌داری و بازار را نه‌ پدیده‌های قارچ آسا، بلکه‌ یک پروسه‌ تاریخی با بسترهای مرتبط با آن در نظر بگیریم، در میابیم که‌ نمادها و شاخصهای سرمایه‌داری در کوردستان نه‌ محصول فرایند تاریخی است بلکه‌ چنین به‌ نظر میرسد که‌ سرمایه‌داری خود به‌ یک پدیده‌ اجتماعی بدون پشتوانه‌ فکری تبدیل شده‌ است و نبود چنین پشتوانه‌ای زمینه‌ ساز جدال میان مدرنیته‌ صوری محصول چنین سرمایه‌ای با‌ سنت است.

شمال میرزا



17 October 2012