هویت
ملی، دولت-ملت و
ملت- بی دولت بسیاری از هویتگراها، پرایموردلیستها
و ناسیونالیستهای که ملت را اذلی میپندارند، هویت ملی را تنها
با دولت
تعریف، و قرار گرفتن هویت ملی در کنار
ملت-بی دولت را امری ناممکن تلقی میکنند. این گروه در فرم اعتدال آن، اگر در صدد
حذف فیزیکی و یا اسیمیلاسیون گروه ملت-بی دولت نبودند، به جای هویت
ملی از هویت فرهنگی و به جای ملت از واژکان دیگری برای تعریف ملت-بی دولت استفاده
میکنند. این مشی فکری غالبا متعلق به جبهه نخبگان دولت-ملت است. آن دسته از
نخبگان،
از ترکیب و قرار گرفتن واژههای فوق در کنار همدیگر سوالات
و فرضیات گوناگونی را مطرح میکنند؛ از آن جمله که آیا میشود در صورت عدم وجود
دولت، در چهار چوب یک جغرافیای سیاسی به جای هویت فرهنگی از هویت ملی
استفاده کرد. و یا اینکه فرض میکنند که هویت ملی تنها قابل بحث در چهار چوب
دولت-ملت است. با وجود اینکه میتوان پرسشهای فراوانی را از جوهر و بطن هر یک از
واژههای چون هویت، ملت، فرهنگ و دولت استنتاج کرد و آنها را به چالش کشید، این
مقاله با به فرض گرفتن اینکه هر یک از این واژهها دارای بار ارزشی در بازار
سیاسی هستند، سعی در به چالش کشیدن آنها از طریق بحثهای رایج در جامعه شناسی
محض را ندارد، بلکه سعی دارد این واژهها را به عنوان فاکتهای معتبر
در فرهنگ سیاسی، در حیطه جامعه شناسی سیاسی بگنجاند تا به جای مفهوم واژهها به روابط فیمابین
واژهها بپردازد . از اینرو برای سهولت درک بیشتر موضوع، نخست ناگزیر
از تحلیل
رابطه وجود دولت با هویت ملی و متعاقبا در صدد ایجاد
پلی میان واژههای هستیم که قرار گرفتنشان در کنار همدیگر گاها نامتجانس
مینمایاند. صرفنظر
از تعریفهای متعارف و متداول برای دولت، در اینجا از دولت به عنوان یک نهاد
سیاسی و از هویت ملی به عنوان، هویت فردی و گروهی که فرم آن از بعد فرهنگی به
بعد سیاسی تبدیل شده است یاد میکنیم. اما چگونگی نکاح این دو مقوله بحثی است که در
واقع در صورت پرداختن به آن میتوان به بخشی بزرگی از سوالهای مطرح شده در این
زمینه پاسخ داد. ابزارهای بکار گرفته شده برای پیوند این دو کانسپت عبارتند از
ابزارهای 'هویتی بنیادی' و' ابزارهای هویتی عاطفی'. تقسیم این ابزارها به استعارههای
هویتی و عاطفی صرفا جهت کمک به درک موضوع و از جهتی برای متمایز کردن این دو
مجموعه ابزاری است. 'بنیادی' از آن نظر که غالبا از این ابزارها به عنوان عوامل
اذلی، ریشهای و پرایموردیال یاد میشوند و 'عاطفی' از آن نظر که
این ابزارها عاطفی پنداشته میشوند. برای مثال، وطن پرستی و تقدس گرایی خاک و پرچم
در حوضه ابزارهای هویتی عاطفی و انگلیس، فارس، کورد و
ترک بودن در چهار چوب ابزارهای هویتی بنیادی قرار میگیرند. دولت نهادی است که در چهار چوب
جغرافیای سیاسی مشخص با استفاده از ابزارهای هویتی بنیادی مانند فرهنگ مشترک،
جغرافیا مشترک ، تاریخ، زبان و مذهب مشترک تشکیل شده، و در مسیر تداوم خود از
ابزارهای عاطفی هویتی همچون خون و خویشاوندی و یا لزوم وابستگی فرد به گروه که در
سایکولوژی مطرح است، برای تحکیم و بقای خود بهره برده است. از اینرو میتوان نتیجه
گرفت که نهاد دولت یک پیکره خود رس و مستقل نیست که بتوان آن را بدون عناصر
نامبرده در ابزارهای هویتی بنیادی که خود محصول و پدیدههای اجتماعی هستند
تعریف نمود.رابطه بین دولت و ابزارهای هویتی از طرفی، یک رابطه مکانیکی و غیر
فکری و از طرف دیگر یک رابطه ناگسستنی مینمایاند. دلیل آن این است که دولت بدون
عوامل هویتی دخیل در آن نهادی ناکارآ است و هرگاه به هر دلیلی رابطه دولت با
مردم قطع شود دولت شرعیت سیاسی خود را از دست میدهد. اگر دولت را ترکیبی از منفعت
و سود گروه با عناصر هویتی تعریف کنیم، در واقع این اذعانی بر پدیدهای بودن
دولت-ملت است؛ چرا که دولت –ملت با عناصری مفهوم پیدا میکند که امروزه شکی در
پدیده بودن آنها وجود ندارد. بحث خون و خویشاوندی که منشاء آن بحثهای نژادی است،
کاملا یک بحث منتفی و مربوط به گذشته است. اگرچه امروزه دولت-ملت از آن، جهت
تداوم و بقای خود استفاده میکند ولی نتوانسته است همانند فرهنگ، زبان، مذهب،
جغرافیا و تاریخ مشترکی که گروهای انسانی با هم دارند، دلیل و حجت موجه برای
بقاء و یا ایجاد دولت باشند. چرا که کمتر دولت-ملتی در جهان وجود دارد که اساس آن
بر پایه یکی از این عوامل نباشد. به عنوان مثال اسرائیل کشوری بر اساس مذهب
یهود است؛ ایرلند اگرچه زبان عامل تعیین کننده در ایجاد دولت-ملت نبوده، مذهب
کاتولیک به عنوان هویت فرد و گروه به هویت سیاسی و ملی تبدیل شده است
و از نمونههای اخیر آن میتوان به پروسه تقسیم کشورهای بالکان و به تازگی تقسیم
سودان
که در آن مذهب عامل تعیین هویت است، اشاره کرد. در
نمونههای کلاسیک دولت-ملت، فرانسه و ایتالیا اقدام به هویت سازی با ایجاد زبان
مشترک در کشورهای مذبور میکنند. دولتهای که اساس آنها هیچ یک از عوامل مذکور نیست
در واقع دولتهای استعمارگر ویا دیکتاتوری نامیده میشوند به این دلیل که
نتوانسته اند گروهای مختلف انسانی را حول محور ابزارهای هویتی جمع و آنها را با
دولت گره بزنند. در کشورهای با تعدد زبانی، مذهبی و فرهنگی، به همان میزان که
از نقش عوامل ابزارهای هویتی در پیوند دولت و مردم کاسته شده است به همان میزان
اختلافات بین- گروهی افزایش پیدا کرده است و عکس این قضیه نیز صادق است با این
توضیح که در کشورهای همو-جنس همانند پرتقال، دولتها از استحکام بیشتری نسبت به
کشورهای چند مذهبی یا چند ملیتی ،برخوردارند. یا اینکه به فرض اگر دولت به
عنوان نماینده گروه غالب که از نظر زبان، مذهب، فرهنگ با گروهای دیگر در تضاد
بوده، استكاک بین گروهای مختلف جامعه نه بر اساس اختلافات طبقاتی بلکه ریشه
هویتی پیدا پیدا کرده و موجب خشونتهای خونین شده است. بنا بر آنچه گفته شد
میتوان نتیجه گرفت که عوامل تعیین کننده در بنیاد نهادن دولت-ملت که همانا
ابزارهای هویتی بنیادی در این مقاله باشند ،نه آنکه بنیادی، بلکه در واقع
پدیدههای اجتماعی هستند که نخبگان هر جامعه بنا بر مقتضیات و سود گروهی اقدام
به سیاسی کردن آن کرده و در تعریف دولت و یا پرسه به دولت شدن از آن به عنوان
هویت ملی استفاده میکنند. در مثال بالا یهودیان، گروهی که خود
را در معرض نابودی میبینند اقدام به هویت سازی و سیاسی کردن
مذهب یهودیت میکنند و برای بقای خود از افسانهای تاریخی بهره میبرند، وایرلندیها
برای رهای از یوغ بریتانیاییهای پروتستان به مذهب کاتولیک به عنوان هویت گروهی
پناه میبرند. میتوان تصور کرد که زبان ایتالیای و فرانسوی پیش از ایجاد
دولت-ملتهیا این کشورها صرفا وسیلهی ارتباطی بوده و هرگز عاملی برای گروهبندی در
جامعه نبوده و در واقع، سیاسی کردن زبان یک نیاز بورژوازی برای آن دوره بوده
است که الیت بورژوازی آن را رهبری کرده است.
همچنین میتوان تجسم کرد که چگونه مذهب یهود پیش از ایجاد کشور
اسرائیل و حادثه هولوکوست در جنگ جهانی دوم، تنها باور فرد و گروه بوده است نه
عنوان هویت سیاسی برای یک کشور و در همان حال میتوان تصور کرد که اگر هولوکاست
اتفاق نمیافتاد هرگز مذهب یهود بعد سیاسی پیدا نمیکرد وشاید امروز کشوری به نام
اسرائیل هم وجود نداشت، چنانچه یهودیت برای قرنها سیاسی نبوده است. کماکان
میتوان فهمید که چرا به عنوان مثال نوروز برای فارسها، آذریها و افغانیها یک
مفهوم فرهنگی و برای کوردها، جدا از مفهوم فرهنگی آن، یک معنای سیاسی دارد. ضرورت
و نیاز به سیاسی کردن عناصر فرهنگی را میتوان در درک گروه به تغیر کارکرد این
عناصر جهت بقای خود تعریف کرد.با این تعریف که هر گاه گروهی که خود را در
مقابل گروهای دیگر در معرض خطر دیده است، هویت فرهنگی این گروه به هویت سیاسی
تبدیل شده است.ازدیگر فاکتورهای مهم در پروسه شکلگیری هویت سیاسی یک گروه همانا احساس بر
ابراز وجود است و این احساس زمانی در یک گروه شکل سیاسی پیدا میکند که گروهی
دیگر متقابلا خود را بر اساس معیارهای مندرج درابزارهای هویتی تعریف میکند و در
این پروسه 'خود' و 'دیگران' را به وجود میآورند. برای نمونه میتوان به زمان پیش
از رواج دولت-ملت در خاورمیانه اشاره کرد. در آن زمان هویت غالب مردم اعم از ترک
و فارس و عرب و کورد، اسلام و گاها سنی یا شیعه بود. با آغاز تشکیل دولت-ملت و
لزوم تعریف فارس و ترک و عرب، هویت اسلام دیگر نه به عنوان هویت غالب بلکه فارس
و ترک و عرب بوند اساس تعریف هویت آن مردمان قرار گرفت، و در مقابل کوردها احساس
بر باز تعریف هویت خود کردند. هویت فرهنگی یک گروه تا آنجا هویت فرهنگی است که
میتواند آزادانه در مسیر تکامل خود باقی بماند، رشد کند و شکوفا شود واین درک
گروه است که میتواند معیاری برای ملی کردن هویت فرهنگی باشد و
تا زمانیکه گروهی قادر به آن درک نباشد قاعدتا نیازی به باز
تعریف هویت خود ندارد