Thursday, September 20, 2012

چرا قوم به‌ جای ملت؟ نگاهی به‌ تئوریهای ادواد سعید و میشل فوکو


چرا قوم به‌ جای ملت؟ نگاهی به‌ تئوریهای ادواد سعید  و میشل فوکو

 در حالی که هدف از بیان مفهوم اتوریته‌ در اورینتالیسم اشاره به‌ دوران پسا- کلونیالیسم است؛ میتوان آن را به‌ مثابه‌ ابزار کار مطالعاتی برای درک و بیان چرایی بکارگیری مفاهیم اتوریته‌ که‌ به‌ طور مستمر در بخش قابل ملاحظه‌ای از ادبیات سیاسی ایرانیان جهت تعریف ساختار اجتماعی گروهای انسانی عمدتآ غیر فارس در این سرزمین استفاده‌ میشود، بکار برد. ادوارد سعید متفکر و جامعه‌ شناس فلسطینی-امریکایی در کتاب مشهور خود اورینتالیسم  برای درک رابطه بین کولونی و کولونیالیسم‌ به‌ مطالعه‌ مفاهیمی میپردازد که‌ در واقع این مفاهیم از واژهایی منشآ میشوند که‌ به‌ خودی خود فاقد بار منفی و یا ایدیولوژیک هستند.بلکه‌ چنانچه فرانس فانون در اثر برجسته‌ خود   ''پوست سیاه، و ماسک‌های سفید'' اشاره‌ میکند ''سیاه'' یا ''سفید'' خود نه‌ ارزش منفی و نه‌ ارزش مثبت دارند بلکه‌ این فرایند گفتمان است که‌ در وهله‌ نخست آنها را به‌ عنوان کد معرفی‌ و در نهایت به‌ آن  ارزش میبخشد و یا از آن سلب ارزش میکند. سیاه در ادبیات سیاسی کولونیالیسم حاوی یک بار ئایدولوژیک هست که‌  در آن سیاه‌ در مقابل سفید تعریف میشود بطوری که سفید تنها یک واژه‌ نیست بلکه‌ با استفاده‌ از گفتمان(دیسکورس) تبدیل به‌ نشان و سمبل اتوریته‌ در مقابل سیاه شده‌ است و اما اقتدار مفهوم سفید بدون وجود سیاه‌ بی مفهوم و بی معنی مینمایاند.‌‌‌ سعید معتقد است مفاهیمی که‌ از واژه‌ها توسط کولونیالیسم‌ خلق میشوند، ساختگی، هدف دار و به‌ منظور ایجاد خط حائلی است که‌ میخواهد ''خود'' (اروپاییها) را در مقابل ''دیگران'' (جوامع کولونی) تعریف کرده‌ و با استفاده‌ از این مفاهیم در صدد غلبه‌، بازسازی و اتوریته‌ بر آن بر آید. مفاهیمی که‌ در دوران معاصر جای خود را  با‌ واژه‌های  به‌ عنوان مثال همچون قوم در بحثهای مربوط به‌ حق تعیین سرنوشت در جوامع چند ملیتی، داده‌ است. وسعت و دامنه گسترش  مفاهیم اتوریته‌ در ادبیات اورینتالیسم خود را تنها محصور به‌ سیاه‌ و سفید نکرده‌ بلکه  محدوده‌ و حوضه‌ اقتدار خود را  به‌‌‌ تمامی عرصه‌ها و جنبه‌های مختلف واقعی یا فرضی از فرهنگ شرقی رسانده‌ و شعر و هنر و موسیقی و فلسفه‌ غرب را در رابطه‌ با شعر و موسیقی،فرهنگ و فلسفه‌ شرق تعریف کرده‌ و آنگاه‌ صرفآ با استفاده‌ از مفاهیم اتوریته در صدد تسلط و تصرف آن بر آمده‌ است،  بطوری که‌ اورینتالیسم  خود را به‌ عنوان سبک و روشی از فکر کردن در میان آکادمیستها، هنرمندان و سایر عرصه‌های فکری، عقلانی و ذهنی  در اروپا جا داد که‌ معتقد به‌ تمایز هستی شناسی و معرفت شناسی بین شرق و غرب بودند.

فارغ از تعریفهای مندرج و متداول در جامعه‌ شناسی که‌ گروههای انسانی را بر اساس ساختارهای اجتماعی حاکم بر آن جامعه‌ به‌ قبیله‌، قوم و یا ملت تقسیم میکند؛ به‌ نظر میرسد بیان مکرر و اصرار بر قوم به‌ جای ملت در بحثهای مربوط به‌ تفاوت بین گروهای انسانی در ایران صرفا جهت برجسته‌ کردن میزان اتوریته‌ گروهی بر گروهی دیگر با استفاده‌ از ابزارهای قوم و ملت است که‌ غالبا به‌ وسیله‌ گفتمان (دیسکورس) در طول زمان برجسته‌ شده و‌ دنبال میشود. دیسکور وسیله‌ای است برای مطالعه‌ سیستم فکر، عقیده‌، تصورات و هر آنچه‌ که‌ میتواند سمبلیک باشد.  بکار بردن ملت یا قوم نیز به‌ مانند یک سمبل تابع و بر آمده‌ از گفتمان است که‌ با قرار گرفتن مجموعه‌ای از مفاهیم به‌ هم پیوسته‌ در بستر زمان شکل گرفته‌‌ و به‌ مانند فاکتهای اجتماعی نمایان شده‌اند. فوکو با توجه و مراجعه‌‌ به‌ معرفت شناسی و مبحث ارزش، اظهار میدارد که‌ این ما هستیم که از طریق گفتمان‌ حقیقت را خلق میکنیم نه‌ اینکه‌ حقیقت به‌ مانند یک ابژیکتیڤ وجود داشته‌ باشد و ما آن را کشف کنیم‌.مطابق با آنچه‌ فوکو بیان میدارد 'گفتمان' محصول  آگاهی  و قدرت است و بعد قدرت آن به‌ میزان‌ مقبولیت گفتمان به‌ مثابه‌ حقیقت بر میگردد با این توضیح که‌ به‌ همان مقدار که‌ گفتمان برای ما حقیقی جلوه‌ کند به‌ همان اندازه‌ موضوعی برای ما حقیقت دارد. به‌ عنوان مثال اگر هویت ما به‌ وسیله‌ میدیا و وسایل ارتباط جمعی کانالیزه‌ شده‌ باشد در نتیجه جهان ، فکر،اندیشه و رفتار‌ ما، انعکاسی است از قدرت گفتمان میدیا و گفتمان میدیا برای ما جنبه‌ حقیقی پیدا میکند؛ خواه‌ این گفتمان خوب یا بد باشد. تکیه‌ کردن بر قوم بودن مجموعه‌ از گروههای انسانی و ملت بودن گروه‌ دیگری به‌ عنوان یک حقیقت را میتوان در چهار چوب قدرت گفتمانیی دانست که‌ در طول تاریخ ناسیونالیسم و از زمان  شکل گرفتن این کانسپتها همواره جهت تداوم غلبه و استلای‌ گروهی بر گروهی دیگر وجود داشته‌ است،‌‌ و اصرار بر تکرار آن صرفا تآکید بر دارا بودن  قدرت ملت در مقابل عدم قدرت قوم بوده‌ است. 

 برای درک موضوع کافی است به‌ نص و مفاد مقالات، دیدگاها و گفتمانهای مربوطه در بستر جامعه‌ شناسی - سیاسی‌  در ایران اشاره‌ کرد که‌ در آن سعی بی حد و حصر در برجسته‌ کردن و بکار گرفتن قوم برای تعریف ساختار سیاسی - اجتماعی کورد وترک وعرب و بلوچ در ایران شده‌ است؛ با این توضیح که در مباحث  ساختار اجتماعی گروههای انسانی در ایران چنین به‌ نظر میرسد که‌ نظریه ‌پردازان مرکزگرا بدون اشاره‌ به‌ قوم بودن گروههای اجتماعی ''دیگر'' مانند کورد، ترک و عرب و بلوچ نمیتوانند از نقطه‌ نظرات خود مبنی بر دفاع از ''تمامیت ارضی'' و ملت بودن خود دفاع کنند این در حالی است که‌ ابزارهای کاراتر و موثرتری همانند مشترکات تاریخی و یا مفهاهیم ‌ جهانشمولتری مانند انسان بودن و جهانی بودن، علارغم پا بر جا بودن دولت-ملتها، توانسته‌اند گروهای انسانی را با وجود تفاوتهایشان  به‌ هم نزدیکتر کنند. میتوان اذعان داشت که‌ گفتمانهای که‌ بنای ادله‌ آنها تئوریهای رایچ و متداوم در بحث جامعه‌ شناسی است جهت تعریف ملت نا گزیر به‌ خلق و ایجاد مفهوم قوم بوده‌اند تا بتوانند ارزش ملت را از نقطه‌ نظر قدرت تعیین کنند؛ با این استدلال که‌ ملت به‌ خودی خود معنی پیدا نمیکند مگر اینکه‌ با قوم تعریف شود و آن را در کنار مفهوم قوم تعرف کرد و این یاد آور گفتمان سفید در مقابل سیاه‌ است که‌ قبلآ به‌ آن اشاره‌ شد. در ایران نیز، گفتمانها از این قاعده‌ مستثنی نیستند و در این چهار چوب، لازم میبینند قبل از هر اقدامی و بدون مراجعه‌ به فرایند و سیر‌ خود-آگاهی مردمانی که‌ خود را ملت مینامند، قوم بودن  آنها را برجسته‌ کرده‌ و از ابزار'' تمامیت ارضی'' جهت تداوم اقتدار خود استفاده‌ نمایند. خود –آگاهی که‌ وجهه‌ غیر مادی دارد و مشتمل  بر ایدها و احساسات است، از مهمترین عامل در شناسه‌های ملت است که‌ میتوان آن را بر عاملهای رایچ و متداول دیگر مانند تاریخ مشترک، زبان مشترک، سرزمین مشترک و یا اقتصاد مشترک ،که‌ همگی وجهه‌ مادی دارند، ارجعیت داد، چرا که‌ بدون خود-آگاهی نمیتوان  به‌هیچ کدام از عوامل یاد شده به‌ عنوان میزان و معیار برای سنجش ملت بودن گروههای انسانی، عینیت بخشید. در نتیجه‌ اگر 'ملت' را به‌ عنوان ارزش در حوضه‌ سیاست تلقی کنیم، ملت بودن گروه‌های انسانی را باید در درک گروه به‌ آن به‌ رسمیت شناخت  و این درک حاصل‌ فرایند خود-آگاهی است .

شمال میرزا

17/09/2012

 

کولونیالیسم سنتی و کولونیالیسم کوردنگاهی به‌ تئوریهای فرانس فانون

کولونیالیسم سنتی و کولونیالیسم کوردنگاهی به‌ تئوریهای فرانس فانون
به‌ جرآت میتوان گفت که‌ هیچ بحثی با محوریت کولونیالیسم نمیتواند بدون ارجاع به‌ نام و تئوریهای فراس فانون جامع و همه‌گیر باشد. تئوریهای فراس فانون در مباحثات نژادی و کولونیالیسم, در واقع نقش و کاراکتر کلیدی در درک این مقولهای‌ به‌ مثابه‌ مفاهیمی با بار ئایدیولوژی گسترده‌ و وسیع دارند. تئوریهای فانون مختص به‌ زمان و مکان خاص نیستند که‌ فقط کولونیالیسم دوره‌ای مشخص از تاریخ را تفسیر کرده‌ باشند، بلکه اگر ایده‌ ادوارد سعید مبنی بر پیوند بین کولونیالیسم با امپریالیسم و گلوبالیزاسیون را مد نظر قرار دهیم،‌‌ نظریه‌های فانون را میتوان برای تمامی دورانهای پسا-کولونیالیسم, امپرایالیسم و حتی گلوبالیزاسیون نیز بکار برد.چرا که‌ از نظر سعید امپریالیسم و گلوبالیزاسیون با سیستمهای اقتصادیش همانا ادامه‌ دهنده‌ سیاست کولونیال کردن ملل از طرق، به‌ عنوان مثال،‌ بانک جهانی پول ، صندوق بین المللی پول و شرکتهای چند ملیتی ،توسط کلونیالیسم است.
فانون در سال 1925 در یکی از جزایر کارابین در آمریکا لاتین که‌ از مستعمرات‌ و کلونیهای فرانسه‌ بود متولد شد، پدرش از نوادگان بردهای است که‌ از آفریقا به‌ آمریکا برده‌ شده‌اند و مادرش دورگه‌ای از پدر و مادری سیاه‌ و سفید است. برتری کار و درک فانون نسبت به‌ مقوله‌ کولونیالیسم و نژاد ناشی از ویژگیهای فردی و اجتماعی اوست که‌ آن را از تراژدیهای زندگیش به‌ ارث برده‌ است. نگاه‌ تیز بین او به موضوع‌ کولونیالیسم صرفا از نوع نگاه‌ ''اورینتالیسمی'' نیست که در آن غربیها اتوریته‌وارانه‌ به‌ مطالعه‌ شرق میپردازند، آن را تفسیر و مطابق با میل خود آن را تعریف میکنند؛ بلکه نگاه‌ فانون نگاهی است عمیق و عاری از مفاهیم اتوریته‌ که‌ در واقع میتوان گفت تلاشی است برای رهایی از اتوریته‌ استعمار و زدودن مقوله‌ سفید وسیاه‌ در بحث نژادی که‌ به‌ شیوه‌ گفتمانی دلالت ضمنی بر اتوریته و عدم آن‌ دارند. با زبان ساده‌تر میتوان فانون را یک ضد کولونیالیسم نامید با این توضیع که‌ نباید او را در رده‌ آن دسته‌ از ضد کولونیالیزمهای قرار داد که خارج از دایره‌ جوامع کولونی زیست کرده‌ و به‌ مطالعه‌ کولونی و کولونیالیسم روی آورده‌ باشد، بلکه‌‌ فانون خود فرزند کولونی (مستعمره‌) و قربانی کولونیسم است و این تبیین درک واقعی او از کولونیالیسم است. ویژگیهای فردی واجتماعی فانون در کنار قرار گرفتن او در طبقه‌ میانه‌ جامعه‌ از نقطه‌ نظر اقتصادی، او را نه‌ تنها به‌ یکی از برجسته‌ترین متفکران زمان خویش تبدیل کرد بلکه‌ او را همچنین به‌ عنوان یک اکادمیست انقلابی که‌ در رهایی الجزایر از یوغ استعمار فرانسه فعالیت داشت ،در زمره‌ انقلابیون عـملی قرار داد. از مهمترین ‌ آثار فانون میتوان به‌ '' سیاه‌ پوست، ماسکهای سفید'' و ''رنجوران زمین'' اشاره کرد که‌ بعدها‌ مجموعه آنها نظریه‌ها و نقدگیریهای پسا- کولونیالیسم را تا به‌ امروز تحت شعاع قرار داده‌ است.
اما منظور از مفهوم پسا-کولونیالیسم چیست؟ با اینکه‌ این کانسپت معانی گوناگونی برای سکولارها دارد ما جهت پرهیز از حاشه‌ رفتن موضوع، و پیوند دادن این مقوله‌ با کورد، به‌ تعریف تاریخی این مقوله که‌ همانا ‌ به‌ دوران پس از جنگ جهانی دوم اشاره‌ دارد اکتفا میکنیم؛ که‌ در آن کولونیالیسم به‌ طور گسترده‌ تن به‌ اعطای استقلال به‌ کلونیهای خود میدهد. در این دوره‌ بسیاری از ملل تحت کولونی مستقل میشوند اما این استقلال صوری نمیتواند به‌ کولونی سیاسی و فرم خشونت و نزاع که‌ به‌ کاراکتر مشخصه‌ آنها تبدیل شده‌ است پایان دهد. چنانچه‌ تمامی جوامع پسا-کولونیالیسم کم و بیش، تا به‌ امروز به‌ شیوه‌ای‌ در معرض سلطه‌ و غلبه‌ نیو-کولونیالیسم به‌ سر میبرند؛ و بطور مشخص منظور فرانس فانون تحلیل این دوره‌ از جوامع پسا-کولونیالیسم است. فانون برای پی بردن و‌ درک به‌ رفتار جوامع پوست-کولونی دست به‌ ابداع نوین میزند. او با این ابداع میخواست نشان دهد که رفتار‌ چنین جوامعی بدون ارجاع به‌ ماسبق قابل بحث نیست و دو دوره‌ پسا و پیشا- کولونی در رابطه‌ای تنگا تنگ با هم قرار دارند بطوری که‌ نمیتوان یکی را بدون دیگری مورد تحلیل قرار داد. او با تلفیق سیاست و سایکولوژی توانست تحلیلی از قدرت ارائه‌ دهد که‌ چگونگی عمل و بعد تراژدی آن صرفا از طریق مفاهیم روانکاوی قابل رویت و درک است؛ به‌ گمان او این همان صورت تغیر یافته‌ کولونیالیسم است که‌ رنگ و شیوه‌ عمل آن در دوران امپریالیسم عوض شده‌ است. او معتقد است که ‌تنها تفاوت کار کولونیالیسم با امپریالیسم در شیوه‌ عمل آنهاست نه‌ در نتایج عملکرد آنها. قدرتی که‌ او میخواهد تفسیر کند خود را در لابلای فرهنگ‌ جامعه‌ به‌ عنوان نورمهای اجتماعی جا زده‌اند؛ با این استدلال که‌ فرهنگ ، متاثر ازعنصر قدرت تا حد يك وسیله‌ سياسي براي تداوم يا تثبيت سلطه فروكاسته مي شود ، فرهنگ نيزاز جايگاه عقلانيت سقوط و به ابزاری در روح كشي و جانفرسايي تبديل مي شود و از اينجاست كه فرهنگ جايگاه خود را بعنوان واقعیایت زندگي از دست مي دهد و بعنوان مجموعه اي از آيين ها ، آداب و رسوم ، دلبستگي ها و همبستگي ها که‌ متاثر از تجویزات فکری کولونیالیسم است ، تعهد را به كناري مي نهد؛ و در این صورت، چنین فرهنگی به‌ مانند مرض جذام خود به ‌ مهمترین عامل فساد جامعه‌ تبدیل خواهد شد .
اگر کولونیالیسم را نوعی عمل مادی و فیزیکی توام با خشونت برای محروم کردن مردم از سرزمین مادری خود قلمداد کنیم، امپریالیسم در مقابل اساس نظری و ایدئولوژیک است که تلاش دارد چنین اقداماتی را توجیه و تبین کند‌؛ چرا که به وضوح، عملکرد امپریالیسم به عنوان یک شکل ایدئولوژیک از تسلط فرهنگی و اقتصادی فراتر از حکومت رسمی مستعمراتی ادامه می یابد; و اگر کولونیالیسم در صدد کنترل ملل تحت ستم از طڕیق زور است حال کنترل آنها از طریق میراثهای کولونیالیسم است که‌ به‌ عقیده‌ فانون درون، ضمیر و عقل کلونی را نشان گرفته‌ است.
به‌ این ترتیب فانون راه‌ را برای پیوند سیاست و درون باز میکند و موضوع هویت فرد را خارج ا ز رویکرد مارکس که‌ غالبا یک رویکرد اجتماعی، تاریخی، سیاسی و اقتصادی به‌ هویت است،مورد ارزیابی قرار میدهد. از نظر مارکس سایکولوژی فرد به‌ طور فزاینده‌ای به‌ عوامل یاد شده‌ بستگی دارد و‌ عواملی خارج از این را در فرد نمیبیند.‌ اما در مقابل سایکولوژی سنتی فرد را از این عوامل مجزا میکند و فرد را از زاویه‌ روانشناسی داخلی مورد مطالعه‌ قرار میدهد. رویکرد فانون به‌ هویت فرد این است که‌ سیاست را به‌ طور کامل در سایکولوژی بکار گیرد تا اینکه‌ بتواند تحلیل واقعبینانه‌ای از قدرت و روابط آن را ارائه‌ دهد. تحلیل فانون ازسایکوپولتیک این است که‌ هر دو عنصر سیاست و درون را هم به‌ طور مجزا و هم به‌ صورت ترکیبی بررسی ودر ضمن اثرات دوجانبه‌ بر همدیگر را مورد ارزیابی قرار دهد. به‌ طور یقین درک اینکه‌ سیاست چگونه‌ میتواند بر روان فرد تاثیر بگذارد موضوع روشنی است، سیاست میتواند ملاکی برای تعین میزان و چگونگی عملکرد فرد نسبت به‌ پیرامون خود و رفتار فرد باشد و مهمتر اینکه متزلزل کردن هویت فرد‌‌ برای کولونیالیسم تكيه گاهي مطمئنی براي تثبيت قدرت در بلندمدت است چنانچه‌ از این طریق میتواند جامعه تحت سلطه را به انفعال سياسي و در ادامه تسليم سياسي كشانده و خشونت سياسي را ترویج و در جامعه‌ نهادینه‌ کند .
کولونیالیسم سنتی هر چند هویت فرد را تخریب میکند اما با محور قرار دادن سود و سرمایه صرفا یک کولونیالیسم اقتصادی محسوب میشود و هدف از آماج قرار دادن روان فرد کولونی صرفا جهت منفعل کردن وی به‌ لحاظ سیاسی و در جهت کنترل مادی وی است؛ رویه‌ واقعی این سیستم که‌ همانا سیستمهای امپریالیسم و گلوبالیزاسیون است نشان از تصرف و غلبه‌ فرهنگی در جهت سود و سرمای بیشتر است. در این نوع سیستم هدف کولونیالیسم تسلط و بهره‌برداری از منابع اقتصادی ملل مغلوب میباشد؛ اینجاست که‌ کولونیالیسم سنتی راه‌ خود را از کولونیالیسم کوردستان به‌ عنوان نوعی از کولونیالیسم خاص جدا میکند. کولونیالیسم کوردستان نوعی خاص از کولونیالیسم است که‌ هم به‌ لحاظ شیوه‌ و هم به‌ جهتهای گوناگون میتواند خود بحثی جداگانه‌ای در‌ مباحثات کولونیالیسم باشد. تفاوتهای کولونیالیسم سنتی با کولونیالیسم کوردستان را میتوان هم در شیوه‌ عمل و کار کولونیالیسم و هم در نتایجی که‌ دنبال میشود، به‌ وضوح دید.همان طور که‌ بیان شد اساس کولو‌نیالیسم سنتی بر پایه‌ سود مادی بنا شده‌ است در این صورت میتوان گفت که‌ کولونیالیسم سنتی همانند آنچه در کولونیالیسم کوردستان موجود است، هدفش ریشه‌ کن کردن فرهنگ جامعه‌ کولونی با استفاده‌ از تغیر شخصیتی افراد نیست. در سیستم کولونیالیسم سنتی مرز سیاسی جوامع و کشور وسرزمین کولونی شده‌ مشخص است و کولونیالیسم ادعای مالکیت بر سرزمین کولونی را همانند آنچه‌ در کولونیالیسم کوردستان است، ندارد. کولونیالیسم سنتی سعی وافر در تخریب و اضمحلال همه‌ جانبه‌ فرهنگ جامعه‌ کولونی را در صورتیکه‌ مانع از تارج مادی نباشد، ندارند، حال آنکه‌ در کولونیالیسم کوردستان هدف کولونیالیسم نه‌ تنها غارت و تاراج مادی بلکه‌ یک سیاست اسیمیلاسیون است که‌ هدفش ورای هدف مادی است که‌ آن را میتوان در چهار چوب خاصی از کولونیالیسم مطالعه‌ کرد.